سلام دوستای گلم:
خیلی وقته شعری به سراغم نیومده![]()
ولی بالاخره با یه غزل برگشتم.
خیلی وقته می خوام ادامش بدم اما نشد...![]()
بعدا نوشت: موفق شدم ادامش بدم![]()
قشنگ تر شده ای بعد از آخرین دیدار
شبیه قول و قراری که می دهی هر بار
شبیه من، که پر از التهاب عاشقی ام
و داستان گناهی، که می شود تکرار
بدون تو
به لبی پر گناه پک زده ام
مسافرت شده عادت
به کشور سیگار
هزار بار
فراموش کردمت
اما
بدون خاطره هایت نمی شود انگار...
تو رفتی و دل دیوار تنگ تر شده است
به بوسه های عجیبت قسم
من و دیوار،
به تو
به زمزمه هایت
هنوز معتادیم،
به چشم های درشتی که می کند اصرار
به این که پشت سرم هی نگاه می پاشی!
و دست پاچه که هستی....خدای من !! انگار،
به تکه تکه ی قلبم اسید می پاشند
به دل نگیر عزیزم
قدم بزن!
بشمار...
شعری که در مدت یک ماه سروده شد...
خیلی خیلی خیلی لطف می کنید و هر روز میاید اینجا.
باور کنید سرم خیلییییییی ششلوغه برای پاسخ دادن به نظراتتون عزیزای دلم!
اما همه ی نوشته هاتونو می خونم.
از بعضیاش یاد می گیرم! از بعضیاشم لذت می برم!
با یه دلنوشته ی قدیمی باهاتون خداحافظی می کنم:
آينه
ديروز مقابل آينه ايستادم
.به عظمت آفريده ات نگريستم.
.به چشمانم خيره شدم.
.تمام زيبايي هاي هستي ات را يك جا در چهارچوب نگاهم يافتم.
.دو پنجره كه هم از آن ديدن جمال و كمال تو را توانم و هم نگريستن به بغض و كينه ي
دشمنان تو را.
. دو دريچه ي نور كه هنگام نگريستن به آيات تو خورشيد را مانند و هنگام فارغ شدن از تو و ياد
تو كورسويي در بيابان را.
لبانم در نظرم آمد
.به ياقوت شبيهش كردم
.به ياقوتي ناياب و گران بها ،
اما نه ، نه هميشه ،
فقط و فقط زماني كه نام و ياد تو طلا كوبش كند
. و آن گاه كه تو را فراموش كند تنها جرقه ي آتشيست
كه دلها بخراشاند و جان ها بسوزاند و غمها بسازد.
گوش هايم عجيب خلقتي دارند.
.سال هاست شنيده ام و شنيده ام
، اما لحظه اي نيانديشيده ام كه چه چيز ر
ا!!!.نمي دانم عظمت شنوايي ام چگونه اين همه حقارت و پستي و بي ارزشي را ياراي تحمل و
مداراستَ.
در مقابل ديدگانم اختيار را به وضوح حس مي كنم.
چشم هايم مختار به ديدن هر آن چه بايد ببيند و هر آن چه نبايد.
زبانم صاحب اختيار است كه بسوزاند و بگرياند و دلها بشكند
و هم اختيار دار نشاندن لبخند بر لبان كودكي محتاج محبت.
و همين اختيار چه خوبي ها دارد و چه مصيبت ها.
خوب است چون از جانب توست
.هيچ نداشتم ، تو اين را مسئوليتي بر گردنم نهادي
،مانند پدري كه به كودك ناتوانش مسئوليتي گذارد تا او را بيازمايد و بپروراند.
اختيار را دشواري يافتم ،
چرا كه در قفسي محبوس افتاده ام
كه عشقت را ،بزرگي ات را ، محبتت را و از همه مهمتر
الطاف وجودي ات را
غبار كينه ها
، دروغ ها ،
رياها ،
دل شكستن ها ،
افترا ها و ناجوان مردي ها
پوشانيده است.
.من بي محبت تو چه مي توانم كرد؟
بي عشق تو سر بر دامان كدامين عشق مي توانم نهاد؟
فارق از الطاف تو دل به لطف كدامين غير تو مي توانم بست؟
همين جاست كه مرا مي آزمايي ،
با همين اختياري كه سخت بر دوشم سنگيني مي كند
. اين جاست كه بايد به دادم برسي .
من كودكي بي بنيه ام.
، شانه هايم باري به اين عظمت را توان ندارد.
. خودت دستي رسان و
كينه از چشمم
، ريا از دينم
، افترا و دروغ و چاپلوسي از زبانم
و بغض و نفرت از دلم
بزداي
و خودت در كنج قلبم ميهمان شو .
، اين بار مرا ميزباني قابل خواهي يافت .
زهره ارزه گر مرداد 88
نمی دونین چقدر خوشحالم
داره بارون میاد.
مشهد داره بارون میااااادددددددددددددددددد!!!![]()
خدا خیلی دوست دارم که با همه ی بدیای ما بازم بهمون لطف کردی!!![لبخند]
دارم میرم زیر بارون قدم بزنم.
از این فرصتا خیلی کم پیش میاد!!!![]()
یک بار هم به خاطر من یک غزل بخوان!
حتی اگر شده غزلی مبتذل بخوان
با مطلعی که خوب مرا مبتلا کند
از چشمهای وحشی رنگ عسل بخوان!
غیرت نشان بده! برو تا آسمان و بعد
از بوسه های صورتی محتمل بخوان!
در آسمان بمان و در آن غربت عزیز
از زهره ات بگو و برو در زحل بخوان!
کاری بکن که عاشقی ات جلوه گر شود
شعری به نام پیرهنی در بغل بخوان!
تا مردم تمام جهان با خبر شوند
شعر مرا به صورت ضرب المثل بخوان!
این دست های خسته و بی اعتنای توست
حالا بیا و شعر مرا در عمل بخوان!
۹.۲.۹۰
خوب!
یه مطلبی رو بگم اونم اینکه:
با این که می دونم خیلی حرفه ای به نظر نمی رسه اما من دلم می خواد همون لحظه ای که شعر می
گم تو همون حال و هوایی که هنوز ازش بیرون نیومدم شعرم و بذارم تو وبلاگم.
بعدا کم کم ویرایشش می کنیم باهم.![]()
این چهار پاررو همین الان دقیقا ساعت: ۳:۴۵ دقیقه ی بامداد سرودم
یعنی جرقش تو راه برگشت از جلسه ی (( خمار مستی )) خورد و الانم کامل شد.
دوست دارم نظرات شمارو هم بدونم.
اگه به نظرم خوب اومد به کار می گیرم.
اگه نه بازم ممنونم
و اینم شعر:
این زندگی بدون تو پیچیده می شود
دنیا بدون برق نگاهت قشنگ نیست
عاشق تر از همیشه به تو فکر می کنم
معتاد چشمهای تو محتاج بنگ نیست
یادش بخیر آخر مرداد بود و عشق
آمد درست بین من و تو مچاله شد
این بیت کاملا به تو مربوط می شود
با بوسه ای که روی لبانم حواله شد
انگور از اواسط خرداد می رسد
اما نگاه تو خود اردیبهشت بود
این فوق العاده نیست که مردی به نام تو
مهمان افتخاری ام از سرنوشت بود؟!
یک پاره بیشتر به حضورت نمانده است
این بیت را به مرگ خودم! حذف می کنم
...................................................
...................................................
(بیت حذف شد)
تا بعد![]()
همه عمر یر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
سلام خوبین؟![]()
خدا رو شکر منم خوبم![]()
همون طور که اطلاع زسانی کرده بودم امروز محفلی به بزرگداشت (( سعدی بزرگ)) در آمفی تئاتر
پردیس
دانشگاه فردوسی برگزار شد.
خیلی جالب و پر بار بود.
خلاصه ای از آن چه گذشت:
۱)
شعر خوانی جمعی از شاعران دانشگاه فردوسی ( چون پارسال فارغ التحصیل شده بودم دانشجو حساب نمی شدم و در نتیجه شعر نخوندم
)
۲)
حضور اساتیدی مثل:
استاد شکوهی ـ استاد محمد کاظم کاظمی ـ علیرضا بدیع ـ محمد سعید شاد و رضا عابدین زاده که
رنگ و بوی خاصی به محفل ما داده بودند.
هر یک از این عزیزان ما را با شعری مهمان کردند.
من که به شخصه حظ وافر بردم
.
۳)
بدیهه سرایی:
در ایتدای جلسه برگه هایی به حضار داده شد و از شاعران خواسته شد با سه کلمه ی
گلستان
یاد
غوغا
بداهه ای بسرایند.
این هم تلاش من:
شور گلستان شما سیلی به دریا می زند
در موج موج یادتان غوغا به پا کردست عشق![]()
۴)
مشاعره:
رضا بذر افشان ـ سید علی رضایی ـ پرستو بارانی و خانم فهیمه مرادیان به مدت نیم ساعت مشاعره
داشتند که در نهایت آقای سید علی رضایی مشاعره رو با موفقیت به پایان رسوندند.
خوب دیگه زیاد سرتونو درد نیارم.![]()
تا فردا![]()
سلام به همه ی شما دوستان خوبم که من و همراهی می کنید
خیلی دلم می خواست به تک تک نظرات پر محبتتون پاسخ بدم
اما سرعت اینترنت و کمی وقت و...
خیلی عذر خواهم
به یه جمله عقیده ی زیادی دارم و اون اینکه:
هر انسانی در ذهن خودش می تونه از بهشت جهنم و از جهنم بهشت خلق کنه
امیدوارم خالق زیبا ترین بهشتها باشیم
شاد باشید و دل هاتون از شور عاشقی لبریز
خوش تیپ ترین مرد جهان هستی باش!
بازیگر قلب این و آن هستی باش
اما به خدا غرور تو بی معناست
گیرم که خود امیر خان هستی باش!
یک روز اگر قناری ام برگردد
دلداده ی انحصاری ام برگردد
در قهوه ی چشم او شکر خواهم ریخت
تا حال غزل سرایی ام* برگردد
بعدا نوشت:
شب شعر "خمار مستی"
به بهانه بزرگداشت سعدی...
با حضور شاعران بزرگ پارسی زبان
به همراه مسابقه مشاعره و بدیهه سرایی...
زمان: دوشنبه 90/2/5 ساعت 17 الی 19:30
مکان: آمفی تئاتر پردیس دانشگاه فردوسی
زندگی می کنیم
عاشق می شویم
و عادت می کنیم...
و عادت می کنیم که عاشق شویم
هر دلی آسمانی دارد.
تنهایی منتظر می ماند.
می چرخد
تنهایی دوست دارد بالا برود
از نگاهت
از ذهنت
از پیراهنت
و بالاخره تکه تکه خواهد کرد احساست را...
بقین دارم
زندگی
صدای نفس های سربازی ایست
که خیانت
قبل از گلوله
سینه اش را نشانه رفته است.
۲.۲.۹۰ ساعت ۱:۰۰
چند وقتیست احساس نشانی دلکده ی مرا گم کرده است.
در کوچه پس کوچه های روزمرگی
خدا کند حافظه اش سر جایش بیاید...
غمگینم
و دیگر هیچ...![]()
دیروز تو یه وبلاگی این مطلب و خوندم و یاد خاطرات دانشجویی خودم افتادم![]()
کلی خندیدم
گفتم اینجا بذارم یه تجدید خاطراتی هم برای شما بشه ![]()
به مناسبت سالگرد در گذشت استاد پرویز مشکاتیان شعری تراوش کرد .
صدا: زهره ارزه گر
سنتور نوازی: همکار محترم آقای سیامک صدر آرا
فایل صوتی:
امروز خیلی حالم خوبه.
یک ساعت پیاده روی حسابی حال آدمو جا میاره
اونم تو یه هوای قشنگه بهاری.![]()
راستی از این که نمی تونم برای وبلاگاتون نظر بذارم عذر خواهم.
همه رو می خونم همیشه![]()
امروز محفل شعر:
ساختمان امام رضا داخل پارک ملت ساعت ۵-۷
گاهی با خودم فکر می کنم اگه آدم دل نداشت چی می شد؟
نه دیگه دلی بود که بگیره
نه دلی بود که تنگ بشه
نه دلی که عاشق بشه
نه دلی که سپرده بشه
نه دلی که بترکه
خلاصه خیلی آدما بی کار می شدن اگه دل نداشتن نه؟![]()
امروز دلم برای خدا خیلی تنگ شد.![]()
احساس کردم چند وقتیه عاشقانه باهاش حرف نزدم.
یاد اون متنی افتادم که تقریبا دو سال پیش نیمه های شب نوشتم.و وقتی تموم شد کاغذم خیس خیس بود...
دلم می خواد دوباره خدا عاشقانه صدام بزنه و بشینم یه دل سیر باهاش حرف بزنم.
اینم همون متن:
خدايا مرا در جاده اي قرار ده كه فقط خود تو همراهم باشي ، مرا در درياي عشقت چنان شناور كن كه ميل غرق شدنم هزار چندان باشد ، قلبم را از عشقت روشن ، چشمم را از نورت زيبا ، لبانم را از سرودن نامت گلگون و زبانم را از *گدايي لطفت دلربا مي خواهم.
خدايا:
به من زيبايي عطا كردي،زيبا نگري نيز معجزه كن.
دستم را ببين،اين همان دست كوچكيست كه هنگام دور شدن از تو عشقت را در خود مي فشرد،اما نمي دانم چه شد؟؟؟؟؟؟؟؟محبتت را دوباره به دستانم بازگردان اين بار به *روزگار مجال باز كردن مشتم را نخواهم داد.
الهي:
چند صباحيست مشامم شميم شور آفرين عشقت را از ياد برده است،عطري شور انگيز به پا كن تا زييبايي هايت را *تداعي باشد.
خودم را شيفته ي تو مي بينم ، اما عشقبازي با تو را از ياد برده ام ، به حق عشقبازي هاي كودكانه ام مرا دوباره *معشوق خودت بخوان.
اميد من:
هميشه عاشقم بودي و من از تو فارغ
*هميشه حاكم قلبم بودي اما باز هم نافرمانت بودم
لحظه اي نبود كه با چشمان نگران مرا عشق خود نخواني، اما باز هم من همه من بودم.
تو بر وجودم آگه بودي و من حضورت را نادان.
به زبان مي پرستيدمت، اما باز هم اين تو بودي كه مرا *اشرف همه ي آفريده هايت باور داشتي.
هيچ نداشتم و تو عين دارايي بودي.
همه كرم بودي و لطف و محبت ولي مرا از خشمت هراسان مي خواستند.
همه زيبايي و عظمت و عشقبازي ، اما نمي دانم چرا تنگ *نظران ديدگانم را لرزان و ترسان مي پسنديدند.
از همه كس حتي از خود من به من مهربان تر بودي و من اين من نابينا مهرباني را از مني ديگر گدايي مي كردم.
به من نزديك بودي ولي نمي دانم چرا هميشه براي ديدنت به *دورترين ستاره چشم مي دوختم.
هميشه مرا در آغوش داشتي و من ، چه مغرورانه و سرمست قدم هايم را به سمت غير تو بر مي داشتم ، غافل از اينكه قدمي از خود ندارم.
همه نياز بودم و تو سراسر ناز ، اما باز هم اين تو بودي كه *ناز مرا مي خريدي.
چشمهاي پرگذشتت را بر بدي هايم بر هم مي گذاشتي و من بي خيال چشمهاي مهربانت را ناديده مي پنداشتم.
در برابر تو هيچ بودم و خود را همه مي ديدم.
*تمام هستی ام از جانب تو بود و تو مرا مختار می خواندی
عجبا تا كجا لطافت ؟ تا به كي دلربايي ؟ چقدر كرامت ؟ جز تو از كه برآيد ؟
*اي رباينده ي قلبم (( عاشقانه مي پرستمت))
مرداد 88
خدا دوسم داشته باش خوب؟![]()
بعدا نوشت: دارم میرم جلسه ی خانم درتومیان
ساعت ۵-۷ چهارشنبه ها
مدرس ۳-اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی
هر کی میاد خوش میاد![]()
![]()
امروز برای بار سوم فیلم طلا و مس رو دیدم. و هر سه بار مثل ابر باریدم.
اتفاق مبارکی است که به ندرت در سینمای ایران می افته.
چقدر عشق قشنگه اگه بدون توقع باشه...
آیا واقعا وجود داره همچین چیزی؟![]()
امشب رفتم کلی وسایل نقاشی خریدم. فک کن ن ن ن ![]()
پاستل ـمداد رنگی ـ ماژیکـ ـ خودکار اکریلی با یه دفتر نقاشی گنده![]()
اینقدر ذوق کرده بودم که نگو. بعدشم نشستم یه عالمه خط خطی کردم و اسم جدید اختراع کردم برا سبک نقاشی هام ![]()
خوشحالم.
خوشحالم که هنوز کودک درونم زندست.
و خوشحالم از اینکه هنوز کارایی هست که خوشحالم کنه.
یه بداهه همین الان که داشتم این مطلب رو می نوشتم به ذهنم رسید:
با اینکه دلم هنوز رویا دارد
آمادگی زدن به دریا دارد
تقصیر خودش که نیست معشوقه ی من
یک سر دارد هزار سودا دارد
تا فردا
پی نوشت:
لازم بود بگم پیشرفت نقاشی من تو همون ۴ سالگی متوقف شد.![]()
![]()
همیشه موقع سلام کردن خلاقیتم کور می شه
سلام!
راستش از من بعیده شعر جدید نداشتن!
اما گویا سال نود برای من سالیه که باید محتاط تر کار کنم! و کیفیت رو جایگزین کمیت کنم.
گمون کنم دارم بزرگ می شم![]()
دوست دارم شعرام مثل هم نباشه و اگه قراره اتفاق شاعرانه ای بیفته حتما یه حرفی برا گفتن داشته باشه!
البته اصلا نمی دونم تو این ۵ ماه شاعرانه ای که پشت سر گذاشتم چقدر موفق بودم
ولی امیدوارم بتونم تجربه های بیشتری به دست بیارم
چون تو این مدت نه چندان طولانی به این نتیجه رسیدم که کمک قدیمی تر ها خیلی خیلی موثره!
اینم قسمتی از اولین شعری که نوشتم
وقتی می گم اولین یعنی قبل از اون هیچ وقت به شعر حتی فکر نکرده بودم
نمی دانم چه نامم این حدیث راه پر خون را
نمی خواهم بدانم قصه ی لیلا و مجنون را
خدا را شاکرم از این که فرهادی چنین دارم
که شیرین درونم از غم هجرش کشد خود را
به مژگان سیاهت از خودم بی خود شدم ناگه
چرا اینگونه کردی این دل بیچاره را شیدا
خوب دیگه همین قدرش کافیه چون اینقدر قافیه هاش اشتباه بوده که خودم خندم می گیره![]()
![]()
دعا کنین امسال برام سالی پر از شعرای خوب باشه.
وقتی شعری به سراغم میاد سراپا شور می شم
حالا فرقی نمی کنه تو چه قالبی باشه. یعنی اینجوری نیست که من اول در مورد قالبش تصمیم بگیرم
احساسم همه کارست.
خوب دیگه خدافظ تا ببینم کی با یه احساس متورم برمی گردم.
![]()
![]()
![]()
میان قافیه بندان، برای بیتی تلخ
نگاه سرد زنی، مانده روی پیرهنی
سرش میان دو دستش، ترانه خوان شده است
و دست های زمختی، که مانده از کفنی
بهار زل زده و موزیانه می خندد
به خانه ای که بدون پدر، مچاله شده
و کودکی که نگاهش، همیشه دلگیر است
گمان کنم دو سه ماهیست، پنج ساله شده
آهای تو! نکند آخورت دوباره پر است
بجنب زن! که هنوز این زباله ها مانده
سکانس بعد، سه تا چارراه بالاتر
غروب های سگی، کودکیِ جا مانده
دو تا فرشته در آغوش هم شروع شدند
و اشک های خدا مژده ی رهایی بود
سکوت بی رمق شهر،در تنش پیچید
برای درد غریبی، مگر دوایی بود؟
زهره ارزه گر
28.12.89
شاید تو ناب ترین شعر چشم های منی
یا در حرارت قلبم، به فکر یک وطنی
شاید شبیه من شده ای، بو نبرده ای!
در عشق، خواب کرده ی چشمان یک زنی
من باید اعتراف کنم، زیر پلک هام
دریاچه ایست، نگاهت، خدای آب تنی
در هر سکانس بوسه ی ما چند بیت عشق
از شوق می چکند مبادا که بشکنی
تکرار می کنم! که غزل عاشقانه نیست
شب گفته بود، که با شعر حرف می زنی
14,12,89
عمریست بدون جنگ، دلباخته اید
در عرصه ی عشق، تا خدا، تاخته اید
مهمان خدایید و در آغوش بهشت
کنگر خوردید و لنگر انداخته اید
11.12.89
در دو چشم سوگوارت، می گساری می کشم
رنگ فصل سوز و سرما را، بهاری می کشم
غنچه از شرم لبانت، پایبند خاک شد
بوسه هایت را، به رنگ شرمساری می کشم
باز هم پیراهنت، تکرار پاییز است و باد
در نگاه دگمه هایت، بی قراری می کشم
پاسخ عشق شرر خیز زنی جان سخت را
روی لبهای شرانگیز تو، آری می کشم
حمله ها در حمله ها تا سرزمین دست هات
حمله هایم را، سراسر انتحاری می کشم
از دلم تا چشمهایت، عالمی دلبستگیست
در دو چشم سیل خیزت، استواری می کشم
عشق یک دشت همیشه سبز بی زنگار نیست
گاه گاهی آسمانش را، غباری می کشم
2.12.89
قربانی و تشنه ی گناهی هستید
محتاج تبسم و نگاهی هستید
پس بی زحمت دو قطره آبی بخورید
دیری نشود، راهی راهی هستید
۲۸.۱۱.۸۹
با خدا گم می شوم ، در شهر روی دامنت
حرف مردم می شوم، در آرزوی دامنت
· ماهی دل باخته، در موج موج دست هات
o بغض ساحل می شوم، در گفتگوی دامنت
چند تایی از خدایان، می چکند از چشمهات
دیر هم خو کرده با ابن، خلق و خوی دامنت
در میان کشور موهات، مردی گم شدست
پرچم صلحی به دستش،بر سکوی دامنت
مریم و قدیس ها، در کوه پنهان کرده اند
قرص های ماه را ، از شرم روی دامنت
من که یک دریاچه ام، آرام می گیرم اگر
باز در برگیری ام با عشق قوی دامنت
با اذان خنده هایت، در نمازم روز و شب
قله ی سجاده ها، در پای کوی دامنت
سجده ها مست و رکوع اشک ها تکراری اند
در نماز دست هایم، با وضوی دامنت
مست لیلای نگاهت، غرق دریای دلت
من که مجنون می شوم در های و هوی دامنت
27.11.89
تقدیم به مادر بهتر از جانم...
مجسمه، وسط شهر، چشم هایش باز
مجسمه، و نترسیدن دل سرباز
سرش به غم، دلش از بی کسیش می لرزد
(دزیره)اش که نخوانده برای او آواز
تمام حنجره اش، سینه اش، همه سنگ است
برای آه کشیدن، چقدر دلتنگ است
سری به پشت سرش می زند، فقط باد است
گمان کند که سپاهش، هنوز در جنگ است
نه دیگر این تو بمیری، از آن بمیری هاست
نه لحظه های اسیری، از آن اسیری هاست
دو تکه سنگ،از اعماق چشم هاش افتاد
نه قصه های کویری، از آن کویری هاست
چه قدر حس غریبیست! با خودش می گفت
چه روزگار عجیبیست! با خودش می گفت
و یال را به دو دستش نوازشی می داد
عجب رفیق نجیبیست، با خودش می گفت
دو اسب، شاه، وزیرش! همیشه پیروزیست
خدای شهرت و هم کدخدای جان سوزیست
نه دیگر! این ته خط است! این پلان مرگ است
و نوبتت شده این بار! وقت دریوزیست
زهره ارزه گر
25.11.89
دزیره: معشوقه ی ناپلئون بناپارت
دریوزی: گدایی
نفرین نمی کنم که زبسیار،کم شوی
یا مثل بوته ای که به شنزار، کم شوی
خونی نمی شوم ته رگ های مرده ات
با هر نفس به پستی خودکار، کم شوی
نفرین نمی شود بکنم غم که می رسد
با یک بهار بغض گرفتار، کم شوی
عمریست با تمام رقیبان نشسته ای
یک بار با کسادی بازار، کم شوی
آیینه وار زل زده ای! بوسه می دهی
کم نیست با سیاهی زنگار کم شوی!
غم شاعریست مانده سر چند راهیت
ترسیده با مشبه تکرار کم شوی
یک بیت دست من، دگرش بازوان تو
حیف است با تجسم پرگار، کم شوی
بیچاره شب به گوشه ی چشمی سیاه شد
ای وای اگر به چشم گنهکار، کم شوی
زهره ارزه گر
18.11.89
در مکتب ما سیاه مستی گل من
شاهیست که می برد ز هستی گل من
خواب است و خیال در شبت غرق شدن
چشمان دلت را که نبستی گل من؟
من کیم؟ نه خودم نمی دانم!
دختری از سرای خوبانا
یا که نازک دلی در این محفل
یا بهاری در این گلستانا
چند ماهی است عشق می بافم
با سه تا زلف و یار و چشمانا
دوسه باری نگار و شور و بهار
هم ز عشقی عیان و پنهانا
بیست سالیست در میان شما
می خورم می خرامم این سانا
چند سالی به آن اضافه کنید
گرچه سنی ندارم ای جانا
دوش استاد عندلیب عزیز
گفت احوال کلکلستانا
و من تازه کار ترسیدم
طبع شعرم که نیست چندانا!
من جسورم ولی، بپا خیزید!
که از این پس منم به میدانا!
گرد و خاکی بپا کنم چندان
که ندیدید جز ز طوفانا
و بچرخید تا بچرخانم
طبع شعر شما رقیبانا
اندکی فرصتم اگر بدهید
می شوم چشمه ای به بستانا
که بجوشم و سیر آب کنم
با بهاری ته زمستانا
یا به چشمان پر شراره ی یار
که ربودست دین و ایمانا
یا به ابری که سخت می گرید
عاشق است او و هم پریشانا
یا به مشکی که خشمگین می شد
در دو دستی که گشت حیرانا
مختصر گفتم و همین کافیست
ما بقی نزد من گروگانا
زهره ارزه گر
13.11.89
چون رسیدم به کلکلستانا
مدعی ها شدند پنهانا
دوستانم! شما جوان موشان
ترس زشت است! بیش از این جانا
پس بیایید منتظر هستم
همچونان شیر های غررانا
هم شما اوستاد بیشه ی عشق
عندلیبی چنان غزل خوانا
با توام بوالفضول! بیش از این
انتظار است از شما دانا
به برادر بگو که در میدان
شده خالی فضای جولانا
چغوکی! رحم می کنم بر تو
با شمایم جناب ایمانا
یا شما ای بلف زن بی باک
که پر از کینه ای ز نسوانا
یک نفر گفته بود جاویدم
چنگ بر دل نزد که چندانا
خرده ای نیست بر شما مریم
درس خوب است بهر انسانا
پز همی داده ای که از این پس
کرجستان شدست استانا
اخر ای خواهرم ! عزیز دلم
شهر من هست تاج ایرانا
حرمی دارد از کجا به کجا
که لقب داده اند بستانا
بنشینیم گرد گرد هم و
محفلی با جناب قلیانا
من که شاعر نبوده ام هرگز
شده ام این چنین رجز خوانا
مختصر گفتم و همین کافیست
مابقی نزد من گروگانا
15.11.89
شاعر گرامی آقای سید ابوالفضل مبارز
به ضعیفه چه می توان گفتن
به صدایی که سخت لرزانا
به نگاهی که خوب معلوم است
شده از سایه اش گریزانا
تو اگر مرد جنگ می بودی
تو اگر در صف حریفانا
تازه آنگاه با تو می گفتم
تا شود گریه ات دو چندانا
که مگس دور شو نمی خندم
پیش من نیست جای جولانا
آری آری تو راست می گویی!
منم از آن زنان گریانا
آری آری منم که می لرزم
درد مندم و سخت حیرانا
با تو هستم تو ای برادر من
تو که جر داده ای گریبانا
لجت از چه در آمدست سید؟
از زبان چو تیغ بررانا؟
من مگس! تو کجای این بازی؟
تو مگس کش بشو! بپرانا!!
و به قول یکی از این شعار
که نوشتست شعر اینسانا
تو که مردی! چه جای زاری و درد!
اشک مال زن است! ای دانا
تو بیا تا حریف هم باشیم
نه چنان دشمنان ایرانا
که فقط از زبان پر از زورند
و نجنگند مثله انسانا
ای خدا من چقدر فعالم
در میان باد هفت قرآنا
مختصر گفتم و همین کافیست
مابقی پیش من گروگانا
15.11.89
چه بگویم که فافیه تنگ است
شعر بی اضطراب کم داریم
در سپیدی آسمان شما
چند تایی سحاب کم داریم
وای نامحرمان همه جمعند
چادرم کو؟ حجاب کم داریم
دو سه بیتی خذعبل و لیچار
چند تایی عتاب کم داریم
ای حسن جان برادریت تمام
دو سه تایی کتاب کم داریم
باز هم قیل ویلی شدست دلم
چند سیخی کباب کم داریم
چقدر چرت می نویسم من؟
کتکی ناب ناب کم داریم
من که سردر گمم در این طوفان
در دعا! مستجاب کم داریم
همه گویند شیر زن هستیم
لیک در غصه تاب کم داریم
آخ فلبم!دماغ درد شدم
به گمانم چکاپ کم داریم
ای ابولفضل باز پنهانی!!
خوش بیا که عذاب کم داریم:)))
مگسم آن مگس که می چرخید
عذر خواهم! شتاب کم داریم
عکس چشمان یار در قلبم
چند وقتیست قاب کم داریم
سر راهت دو سیر تخمه بگیر
پای چایی نبات کم داریم
وای از گشنگی که جان سوز است
قیمه ی پر لعاب کم داریم
طبق معمول چشمهاتان شورر
دو سه پاتیل آب کم داریم
مختصر گفتم وهمین کافیست
چه نشستی که خواب کم داریم
25.11.89
دل من در تب و تاب است، خودت می دانی
وضع بازار خراب است، خودت می دانی
رطب و باقلوا پسته و فندق، چلغوز
جگرم طعم کباب است، خودت می دانی
چند شب پیش ولیّ، مردک همساده ی ما
که زنش عین عذاب است، خودت می دانی،
از رقّی گفت و از آن خنجر آغشته به خون
که سراپاش جواب است، خودت می دانی
(من در این کل شده ام در ظن خود یک پا مرد
زن همیشه، ته خواب است، خودت می دانی)
از ولیّ گفتم و از چلچله ی مستی او
که رقیّ یار شباب است، خودت می دانی
که بلایی است زن و در دو جهان باد بلا
زیر دندان تو باب است، خودت می دانی
در گوشی به من بی کس تنهای عزب
چیزکی گفت که ناب است، خودت می دانی!
و از آن روز به نن جون خبری خوش دادم
ننه ام فکر ثواب است، خودت می دانی
دل من در تب و تاب است، خودت می دانی
وضع بازار خراب است، خودت می دانی!
11.12.89
ازل بود و نگاهی آسمان را زیر و رو می کرد
و دستی آن طرف تر، شال فردا را اتو می کرد
و یک مرد پر از حسرت، مسافر بود می گفتی
از این دنیا نبود انگار و با دریا وضو می کرد
نگاه تک سوارش با سپاه اشک می آمد
و او با مرگ چشمانش، خدا را در سبو می کرد
و اشکش پرچم صلحی میان او و دنیا بود
عجب دنیای نامردی! که غم را در گلو می کرد
و حال آسمان بد بود و رنگش زرد بود انگار
و دستانش خدایی را، ز دریا آرزو می کرد
غروبی تلخ بود و در افق خورشید می پوسید
نگاه آسمان هم با نگاهش گفتگو می کرد
دلش با آسمان همرنگ بود و چشمهاش اما
نمی دانم چه چیزی را ز بالا جستجو می کرد!
زهره ارزه گر
14.11.89
من آن کلاغک تکرار های غمگینم
به خانه ام نرسیدم، و خواب می بینم
درخت بودی و من هم کلاغ بی خبرت
دوباره از لب سردت، غرور می چینم
تو عاشقم شده بودی و این بهارم بود
و با صدای گرفته، صدای ننگینم
و قار قار که یعنی تو آسمان منی
و قار قار بهارم! بهار شیرینم
و قار قار بیا مبتلای هم باشیم
به شب رسیده نگاهم، شکوفه آجینم
تو ناز می کنی و من دوباره می لرزم
بهار امده؟ یا این منم که بی دینم؟
تو شعر های منی، من دل سیاه توام
و قانعم به همین، ای خدای آیینم
سکوت می کنم و بوسه هات می خندند
به سیب سرخ دلم؟ یا به بغض سنگینم؟
و من دوباره همان داغ دار غمگینم
به خواب رفته ام اما, تو را نمی بینم
زهره ارزه گر
10.11.8۹
شعری نشد بگویم از آغوش آخرت
شعری که جرعه جرعه شود عین باورت
در سرسرای روشن یادت نشسته ام
این شب! منم؟ یا که بلندای پیکرت؟
با من عجین شدست تب سرد دست هات
در بر بگیر!این زن در خود شناورت
شهر بلاست پیرهنت،من مسافرم
جای هبوط بوسه ی من گونه ی ترت
من شوکران نخورده،به مقصد رسیده ام
اشکم شدست باده و پیمانه ها برت
شاعر نبوده ای که بدانی غرور چیست؟
شعرم نخوانده باشد و من تاج بر سرت!!
زهره ارزه گر
9.11.89